صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
الا ای چرخ گردون مهلتی ده مرا عمری دگـر یک فرصتی ده۰
به یاران گــر رسانی عاشقانه به مرگـــم لذت یک وصلتی ده
***********
الا ای جـــــان بدیدار آمدم من بسوز دل گرفتــــــار آمدم من
اگر رحمی کنی این بینــــوا را بسـر افتاده بر خاک آمدم من
***********
بدرد بی کسی شــــد آشنایم غمی افتاده براین شانه هایم
الهی مهــــر خود ارزانی ام کن بدل زارم چنین حالــی چرایم
***********
اگر ســـــوزم به عشق بینوایی بیاران میکنـــم جان را فدایی
ندارم جــــــــــز خیال نیک بردل تهی دستم ز درگاهت گدایی
نوشته شده توسط علی قاسمی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 21:29 موضوع | لینک ثابت
نوشــــــــــتم آنچه دل را آشنا کرد به مســـــــتی زندگی را با صفا کرد
ندانم دیگرانـــــم با منش چیست به باور های خود دل در برش نیست
مــــرا با دیگران حاشا جفا نیست خیـــــــال بد نکن سیر و صفا نیست
گنه کـــــردم مگر با خـــــــود بنالم دلــــــی بر شامـــــــــگاهانم سپارم
یکــی بنشسته در خلوت سرایی ندارد یک خبــــــــــــــــــــر از بینوایی
*********
به ظاهـــــر می کند بلوای بسیار به باطن خـــــــــــود ندارد قصد دیدار
مرا یک طعنه و گفـــتار ننگ است خیـــــــــــــال بد نکن ایام تنگ است
دو روزی را شــرارت کار ما نیست مجال صحبت دیگـــــــــــر روا نیست
بیا اینک به هــــــم یکدانه باشیم که تا روز دگـــــــــــر مستانه باشیم
به فردا توشـــــه ای خواهم الهی که تا مرگـــــــی رسد جویم مجالی
نوشته شده توسط علی قاسمی در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
"در خصوص آخرین قسمت سریال شهریار واز زبان ایشان به ثریا"
چشم گریان آمـــدی ، جانا چرا افتاده ای؟
خون دل خوردم بسی از پا چرا افتاده ای؟
سرزمین دل خراب و شد جگر خونین ببین
از غم تو همچنان خـون و چرا افتاده ای ؟
گر بگویم شد خزان عمرم، ببین نقش مرا
برگ زرد این رخم ، بنگــر چرا افتاده ای؟
سینه ی خود کن سپر افتان و خیزانم بیا
من اسیر دشت غـم حالا چرا افتاده ای؟
********
در نگاهت اشک غم ،ای نازنین خوش بیان
چهره ی پژمرده ام بنگــر چرا افتاده ای ؟
شاید این یک آرزوی کهـــــنه ات بود و روا
حال کن سـیرو صفا، اینک چرا افتاده ای؟
شهریارا عشق حق را،به چه زیبا دیده ای
برگرفتی عشــق او ،از پا چرا افتاده ای ؟
شد" غریب طارمی" محزون به گفتار دلت
چون نگـــین آذری، جانا چرا افتاده ای ؟
نوشته شده توسط علی قاسمی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت
اورگـــــیم دردن قوجالدی منیم اوت توتدی الودان اوجالدی منیم
هرکیمی آیریلیخ اولدورار ایندی یارالدی دردیمی سارالدی ایندی
********
........................................................................................
نوشته شده توسط علی قاسمی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت
همی دانم بزرگی مهـــــــــربانی
عزیزی مهتری ،بس خوش بیانی
همه از لطف تو گفتـــــــــار دارند
چـو باران محبــــــــّـت در شمالی
******
تو را جویم بسان یک مشعــشع
چو شمعی در خیــــــــالم آفتابی
عزیزا می کنی مهـــــر و محبت
مرا همـــــــچون پدر دل می ربایی
******
بشـــارت میدهد آن نغمه هایت
خداوندم نگهـــــــــدارت که ماهی
بتاب ای مهــــر من تا عمر دارم
سپاست میــــکنم چونکه همایی
******
"غریبی" مست در کــنج خرابم
به دیـدارت نشســـــــــتم تا بیایی
نوشته شده توسط علی قاسمی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت
مـــــــــــرا آواره خواهد چرخ گردون چنان افسانه خواهد چرخ گردون
اگر ســـــــــوزم به عشق یار دیرین به اشکم خون چکاند چرخ گردون
فلک ما را به هم بیــــــــگانه سازد به دردم نالـــــه سازد چرخ گردون
بسی ما را بســــوزاند به سختی غمی سنگین نشاند چرخ گردون
به سنگ ابلهان دل بی پناه است پناهـــــــم در غـم آرد چرخ گردون
***********
مرا فریاد رس شــــــــد این دل زار کمــــند از غــل فتاند چرخ گردون
خیـال ماندنم در این جهان نیست عجب با این بســــازد چرخ گردون
اگر گویم مرا آمــــــــال کم نیست کند اخمـــــی بشورد چرخ گردون
الهی چرخ گردون بامنش چیست هر آن خواهــد نماید چرخ گردون
"غریبــــــم"من به حال زار خود زار چنیـــن آزرده خواهد چرخ گردون
نوشته شده توسط علی قاسمی در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت
از که پرسم کیم و آتش دل ســـــرد کنم
آن همه ناز کشیدم خبـــــــــر از درد کنم
نا نوشته سخنم شد چه بســا عقده دل
پشت بر پشته نمودم که کنــــم گفته دل
هر یکی آمد و از دل غـــــم خود باز نمود
این منــم مانده و درمانده به پهنای حدود
کی شود یار ،دل عاشق و بیمـــار پسند
تا شود کشته دل ، زاده غمخــــوار پسند
سوزدم تنگ دل ، اهــــــــل خرابات وطن
مـــــژده دادم ، به خیال اندر خود میل ختن
***********
سرفرو بردم از این عشوه نالایق دهـــــر
خوردمی جام شراب از غم دیدار تو زهـــــــر
دیدم آن یار خیال از نگه پیــــــــــــــر مراد
رســتم از جمله هیاهــوی شب سـرد بلاد
ای بسا دام نهد کینه ی پــر رنگ و لعاب
کـــور گردد همه دل از پی آن جلوه قاب
مستم و شاد ز رشک حسدوخصم زبون
فرصت عمر گران می طلـــبد ظلمت دون
نوشته شده توسط علی قاسمی در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 9:9 موضوع | لینک ثابت
آغلاما آی گوزلیم سن منی چوخ یاد ایلمه
اولموشام زارو پریشان سنده بیداد ایلمه
بو اورک قان دیمه گــــورنجه یاندوم دیمدم
سنی من چوخ سورم،آغلاما فریاد ایلمه
...............................................................
ادامه دارد
نوشته شده توسط علی قاسمی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:32 موضوع | لینک ثابت
اگر دارای برنامه " یاهو مسینجر " هستید در صورتی که آدمک رنگی باشد
می توانید با کلیک روی آن با مدیر وبلاگ بصورت مستقیم گفتگو کنید.
مدیر وبلاگ
نوشته شده توسط علی قاسمی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت
گل باخــــــــور بستاندا یار بوینون تمنّا اتمگه
بلبل شیدا اولوب حیــــــــران سنی یار اتمگه
سو آخور سلّرگلیر بستانی ویران گور خورام
یاغ یاغیش گویدن بلوت تک ایستیرم ناز اتمگه
********************
ایلدیریم شاقلّیوب هر یاندا اوت سالماخدادی
یازدی دلبر ســـوز لرین غمدن کدردن اوخلادی
چکدی الوان داغلارا داغدان چیخر هردم صدا
گویلوم اویار سوز لاری چیخدیم داغا گاه اوتلادی
**********************
داش دا گوردوم سس وریب یار یار ددی های اغلادی
غملی سوز سالدی دیله ،گویلوم یارامی باغلادی
هر اغاج بیـــــــــــــــربیر گلیب دردین دیر یازماخدایام
آغـــلادیم اوز دردیمه داغ داش یانوب یار اغلادی
نوشته شده توسط علی قاسمی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 23:30 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
برگ سبزی است تحفه درویش چه کند بینوا همین دارد
علی قاسمی
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
html html